وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن
Clock And Date

پاییز ای دوباره

وقتی پنجره باز شد ء باغ را سرتاسر محزون و تنها یافتم آسمان نیلگون بود و باد برگها را با خود به دیاری دیگر می برد پرنده پرواز می کرد و دلم به اندازه تمام آسمان دلتنگ می شد نگاه ابر سرد و هراسان بود و نهانگاه امیدم از باران اندوه پر می شد لحظه ها با فواره های سکوت در هم آمیخته بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٧/٧/٩  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

ستاره

درخشید در یک سپیده ی صبح ، خیره شدم بر شگفتی آن

قشنگ بود همچون بهار

ملایم بود همچون نسیم

آغازی شیرین بود و تصویر فصل ها را در آغوش طبیعت نقاشی می کرد

غم را می زدود و شکوهی از طراوت را می آورد

آهنگ زیبای خواستن بود و به دریا طنین دیگر می داد

تک بود مثل شاخه ی گل سرخ

او پرنده ی کوچک خوشبختی بود که در یک صبح قشنگ بارانی پرواز می کرد

هوا را با عطر نفس های خود می آمیخت و افکارم را به دشت های دور رویایی سوق می داد و سکوت را با هیاهوی چشمه ها ادغام می کرد

 پرنده پرواز می کرد و من خوشه های دلتنگی را در باغ های سبز خاطره می چیدم

چقدر خوب بود که همیشه می دیدم و باز می دیدم

می دیدم قطره های باران را بر پنجره ی تنهایی ام

و تولد یک صبح دیگر را

کاش دوباره با یک نگاه و با یک تبسم می دیدمش

 اما هنوز لمسش می کنم او را با روشنی چشم هایش هنوز می یابم او را با تسلسلی از امید

 دوستش می دارم و می دانم که باز ستاره ی شبهای تنهایی ام خواهد بود. 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/۱۱/٢٦  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

پاييز

در دل شيشه اي باغ قدم مي گذارم

همه چيز را لمس مي كنم ، حتي صداي خش خش برگها را در قلب طپنده ي پاييز

و اميدهاي محالم را در لابلاي يك روز سردو غمگين مخفي مي كنم

پس چگونه آغاز كنم؟

صداي دلخراش برگها به هنگام وداع با درختان به گوش مي رسد

تن پنجره ها از پرواز سرد پرنده ها مي لرزد

دلم مي خواهد رقص باران را از پشت شيشه ي ديروز نگاه كنم

دلم مي خواهد صداي مرغان خسته را در غروب غمگين آسمان داشته باشم

در بستر سرد پاييز ، شاخه هاي شكسته و غنچه هاي پژمرده آرميده اند

دلم مي خواهد روح مرده ي باغ را به نقش زيباي اميد آراسته كنم

دلم مي خواهد سينه ي ابر را بشكافم تا خنده ي خورشيد را عيان سازم

ميروم تا كه بر تصوير بي رنگ خيال خطي بكشم

ميروم تا از صداي مبهم باد بگريزم

ودر انديشه ي باغ پنهان شوم

تا در بهاري ديگر متولد شوم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٩/٢٢  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

ياد تو

 به تو فكر ميكنم

 به تو كه روحم را از طراوت اميد پر ميكني

 به تو كه همراه با باران به لحظات تنهايي ام مي باري

 و وسعت دلتنگي ام را لمس ميكني

 به تو فكر ميكنم تا غم يك غروب سرد را به تنها نگاه فراموشي بسپارم

و روزهاي گمشده ام را در آيينه چشمهايت جستجو ميكنم

و هوايم را از عطر يادت لبريز سازم

به تو فكر ميكنم تا در نفس هاي بهار گم شوم

و روياي خفته ام را در ذهن شب بيدار سازم

به تو فكر ميكنم تا نبض خوشبختي را به انتظار پيوند بزنم 

 و برگ هاي پاييزي غم را از دل باغ جمع كنم

و آن روزهاي رفته را با تو در دل دريا صدا بزنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/۸/۱٤  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

 

 صداي ساعت ، صداي لحظه هاي پيچيده در درد

  محو شدن ستاره ي صبح را در آيينه ي زندگي مي بينم

 در آن سوي سكوت ، پرنده اي زخمي در باران را مي بينم

 و در فرا سوي خاطره ها ، دست هايم در انزوايي سرد جان ميگيرد

 حالا ديگر دير است

 اما هنوز شوق بودن را در تبلور هستي مي بينم

و تبسّم يك تصوير را نقاشي مي كنم

در آن هنگام كه دريچه را با رويايم نقش ميزدم

در لابه لاي شاخ و برگ رويا ، آفتاب را به روشني آب مي ديدم

عطر وصال گل ها انديشه ام را پرواز ميداد

گل ها معصومانه با كرنش از سر جان ، گلبرگ هايشان را نثار معشوق مي كردند

شمعي نبود و پروانه ها در آغوش گل ها بودند و زمزمه ي بلبل ها دل هر پرنده اي را به شوق مي آورد

هوا گيج و آفتاب مست و آب روشن و زمزمه عشق بود و فقط عشق

اما صداي خشن لولاي خشكيده ي دريچه ، چون يكي ، پرده ي رويايم را پوشاند

قلبم لرزيد ، قطره اشكي بر روي گونه ام غلطتيد

آه مي خواهم از پشت قطره ي سوزان اشكم ، نيم نگاهي به دنياي آبي روي بكنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٧/۱٠  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

فريبا

  تقدیم به : همبازی دوران کودکیم ؛ به همقدم کوچه های پر از اظطراب عمرم ؛  به  عزیزم  (فریبا)

از طرف دوست خوبم

 نیمه شب است و سکوت

 فضای سرد و سنگین تنهایی ام را دشوارتر میکند

چشم به سقف دوخته ام و به صدای باران گوش می دهم

با هر نفسم لحظات سرد انتظار را می شمارم

چشمانم را می بندم و می اندیشم

به او ؛ به سکوت ؛ به تنهایی و انتظار

باران تنهایی همچنان می بارد

در چهار دیواری یک خلوت بی انتها

دخترکی تنها در دریای چراهایش غوطه ور است

باد موهای سیاهش را در هم ریخته

سر بر روی زانوانش می گذارد

و با خود می اندیشد

توهم مرا به بازی گرفته ای

بار غمش را در میان بازوانش پنهان می سازد

به صدای باران گوش میدهد

ومروارید اشکهایش

 از چشمان درشت سیاه و براقش فرو می ریزد

آه ای کاش می توانستم در باران فراموشی گم شوم

خستگی اش با هر قطره باران تکرار می شود

می شنوم که زیر لب آرام ؛ آرام می گوید

شقایقهایم ؛ اقاقیهایم ؛ یاس های کوچکم

زیر باران ؛ در زیر پای انتظار پرپر شده اند

اشک امانم نمی دهد

آه که دلم برایش می گیرد

بوی اذان صبح می آید

از جا بر می خیزم

از عشق و امید وضو می سازم

سر به سجده و دست بر دعا بر می دارم

آه خدایا ترا شکر می گویم

 آه معبودم

گرمی نور را حس می کنم

نوری بر سجاده ام تابیده

 از پله های نور بالا می روم

آه که می شنوم از دور دستها

بوی شقایقهایش ؛   بوی اقاقیهایش   و    بوی یاسهای کوچکش

آه که می شنوم

                                      بوی دلپذیر

                                                                          اجابت دعا را

                                                                                              

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٦/۱  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

جملات زيبا

به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد  می شود و تلاش برای آزادی از زندانی مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده به وصال برسد .       

جبران خلیل جبران

                                           

زبان عضويست كه وزنش اندك و كم ولى عبادت و گناهش بسيار بزرگ است » .زبان با يك تهمت نابجا ، يا يك دروغ ، قدرت دارد آبروى پنجاه ساله انسان بى گناهى را بريزد ، يا مال و جان بى تقصيرى را بر باد دهد .و زبان مى تواند با گفتار الهى بين دو نفر را اصلاح نموده ، آبروى مسلمانى را حفظ كند ، و مال و عرض مؤمنى را از خطر برهاند آرى ! اين است طاعت بزرگ او . غزالی طوسی 

                                      

چنان نماى كه هستى يا چنان باش كه مى نمايى.

بايزيد بسطامى

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٥/۳٠  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

 

کانديداي شعر برگزيده سال 2005

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم

و تو، آدم سفيد

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٥/٢٧  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

بهراد

نگاه زیبای تو،فروغ دیدگان من است

اشک های تو ، لحظات بارانی ودل غمدیده ی من است

صدای تو ، نغمه ی شورانگیز بهار

و دست های کوچکت ، پناه این قلب دلتنگ من است

من با خورشید نگاهت سبز میشوم

ودر آسمان قلبت پرواز میکنم

از سپیده ی صبح تو به وسعت عشق میرسم

و از ستاره ی شب تو ، هزاران آینه می سازم

من با ابرهای پاییزی چشمانت ،خیس میشوم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٥/٢٥  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

اميد

امشــــب از چشـــــمان ستــــــــاره ها هــــــزاران آیـــنـــــه می بــــــــارد

از دل پــــــــاک آســمان ماه بر معـــــــبد تــــــــنـهایی ام مـــــروارید نـــــور می کارد

با طپـــــــش قلـــــــب رویا

با فروغ یــــک امـــــــید

با ســـــاختن خـــــــــانه ی خور شـــــــــید

ســــــاغر بلور پــــــــاییز از شــــــراب ســــبز بــهار پر می شود

و مـــن در آیـــنـــــه کســـــی را می بیــنـم

کســــــی که دلتنگی را در مــــــــیان بــــــاغ گـــــــم می کند

پــنـجره را بــــــــاز می کنـــــــد

عشـــــق را از مــــیان نـــــرده های طلایی خورشــــید پـــــــــیدا می کنــــد

ومرا از لابلای بـــــــــرگ های رخـــــــوت پـــــاییزی بیـــــدار می کنــــــد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٥/٢٢  توسط فلورا   |  پيام هاي ديگران ()

به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن