درباره نویسنده
فلورا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فلورا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یا امام زمان (ع )
  • یا حسین
  • پاییز ای دوباره
  • ستاره
  • پاييز
  • ياد تو
  • شوق بودن
  • فريبا
  • جملات زيبا
  • کاندیدای شعر برگزیده سال 2005
  • بهراد
  • اميد
  • شور عشق
  • برای مريم
  • عشـــــــــق
  • بهار
  • برای محمد علی فردین هنرپیشه نام آشنای ایران
  • خاطره
  • با تو
  • گل سپيد ياس
  • روز های گمشده
  • ابرهای پاييزی
  • رویای آبی
  • نور عشق
  • ساغر شکسته
  • ستاره ی خفته
  • معبد فرشته ها
  • پاييز
  • مرهم
  • پنجره
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
دوستان من
  • دخترکی تنها
  • مشکل گشا
  • گل واژه
  • جملات زیبا
  • سپهر
  • سفر کویر
  • هنوز هم توتم پرستیم
  • روح خاکستری
  • نگار من
  • عالم خيال
  • عکس
  • اين شعر خواندني. اين عشق ماندنی
  • کوله بار خاطره ها
  • دانشگاه پيام نور واحد بندر کنگان
  • به نام اشک
  • ღشکوه عشقღ
  • نظم نوشته ها
  • بی پناهی
  • فوتبال برتر
  • رنج تنهائی بهتر از گدائی محبت است
  • فرياد وسکوت
  • دل پاييزی
  • ستاره ی کوچک
  • رایکا سافت
  • زيبا
  • باران آبي
  • دیوان اشعار
  • سلام همسایه ها
کدهای اضافی کاربر


***شب برفی*
یا امام زمان (ع )
نویسنده: فلورا - ۱۳٩٠/٢/۱٦

هر شب برای آمدنت

با تمام اشک هایم 

 قلبم را چراغانی می کنم

 تا بگویم

 دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛دوستت دارم.

نظرات ()



یا حسین
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٩/٩/٢٥

با طنین قلبم 

با هر قطره ی اشکم

بر دل خاموش محرم مینویسم

 "فدای لبهای تشنه ات یا حسین"

 

نظرات ()



پاییز ای دوباره
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٧/٧/٩
وقتی پنجره باز شد ء باغ را سرتاسر محزون و تنها یافتم آسمان نیلگون بود و باد برگها را با خود به دیاری دیگر می برد پرنده پرواز می کرد و دلم به اندازه تمام آسمان دلتنگ می شد نگاه ابر سرد و هراسان بود و نهانگاه امیدم از باران اندوه پر می شد لحظه ها با فواره های سکوت در هم آمیخته بود
ادامه مطلب ...
نظرات ()



ستاره
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/۱۱/٢٦

درخشید در یک سپیده ی صبح ، خیره شدم بر شگفتی آن

قشنگ بود همچون بهار

ملایم بود همچون نسیم

آغازی شیرین بود و تصویر فصل ها را در آغوش طبیعت نقاشی می کرد

غم را می زدود و شکوهی از طراوت را می آورد

آهنگ زیبای خواستن بود و به دریا طنین دیگر می داد

تک بود مثل شاخه ی گل سرخ

او پرنده ی کوچک خوشبختی بود که در یک صبح قشنگ بارانی پرواز می کرد

هوا را با عطر نفس های خود می آمیخت و افکارم را به دشت های دور رویایی سوق می داد و سکوت را با هیاهوی چشمه ها ادغام می کرد

 پرنده پرواز می کرد و من خوشه های دلتنگی را در باغ های سبز خاطره می چیدم

چقدر خوب بود که همیشه می دیدم و باز می دیدم

می دیدم قطره های باران را بر پنجره ی تنهایی ام

و تولد یک صبح دیگر را

کاش دوباره با یک نگاه و با یک تبسم می دیدمش

 اما هنوز لمسش می کنم او را با روشنی چشم هایش هنوز می یابم او را با تسلسلی از امید

 دوستش می دارم و می دانم که باز ستاره ی شبهای تنهایی ام خواهد بود. 

 

نظرات ()



پاييز
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/٩/٢٢

در دل شيشه اي باغ قدم مي گذارم

همه چيز را لمس مي كنم ، حتي صداي خش خش برگها را در قلب طپنده ي پاييز

و اميدهاي محالم را در لابلاي يك روز سردو غمگين مخفي مي كنم

پس چگونه آغاز كنم؟

صداي دلخراش برگها به هنگام وداع با درختان به گوش مي رسد

تن پنجره ها از پرواز سرد پرنده ها مي لرزد

دلم مي خواهد رقص باران را از پشت شيشه ي ديروز نگاه كنم

دلم مي خواهد صداي مرغان خسته را در غروب غمگين آسمان داشته باشم

در بستر سرد پاييز ، شاخه هاي شكسته و غنچه هاي پژمرده آرميده اند

دلم مي خواهد روح مرده ي باغ را به نقش زيباي اميد آراسته كنم

دلم مي خواهد سينه ي ابر را بشكافم تا خنده ي خورشيد را عيان سازم

ميروم تا كه بر تصوير بي رنگ خيال خطي بكشم

ميروم تا از صداي مبهم باد بگريزم

ودر انديشه ي باغ پنهان شوم

تا در بهاري ديگر متولد شوم.

 

نظرات ()



ياد تو
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/۸/۱٤

 به تو فكر ميكنم

 به تو كه روحم را از طراوت اميد پر ميكني

 به تو كه همراه با باران به لحظات تنهايي ام مي باري

 و وسعت دلتنگي ام را لمس ميكني

 به تو فكر ميكنم تا غم يك غروب سرد را به تنها نگاه فراموشي بسپارم

و روزهاي گمشده ام را در آيينه چشمهايت جستجو ميكنم

و هوايم را از عطر يادت لبريز سازم

به تو فكر ميكنم تا در نفس هاي بهار گم شوم

و روياي خفته ام را در ذهن شب بيدار سازم

به تو فكر ميكنم تا نبض خوشبختي را به انتظار پيوند بزنم 

 و برگ هاي پاييزي غم را از دل باغ جمع كنم

و آن روزهاي رفته را با تو در دل دريا صدا بزنم

نظرات ()



شوق بودن
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/٧/۱٠

 صدای ساعت ، صدای لحظه های پیچیده در درد

  محو شدن ستاره ی صبح را در آیینه ی زندگی می بینم

 در آن سوی سکوت ، پرنده ای زخمی در باران را می بینم

 و در فرا سوی خاطره ها ، دست هایم در انزوایی سرد جان میگیرد

 حالا دیگر دیر است

 اما هنوز شوق بودن را در تبلور هستی می بینم

و تبسّم یک تصویر را نقاشی می کنم

در آن هنگام که دریچه را با رویایم نقش میزدم

در لابه لای شاخ و برگ رویا ، آفتاب را به روشنی آب می دیدم

عطر وصال گل ها اندیشه ام را پرواز میداد

گل ها معصومانه با کرنش از سر جان ، گلبرگ هایشان را نثار معشوق می کردند

شمعی نبود و پروانه ها در آغوش گل ها بودند و زمزمه ی بلبل ها دل هر پرنده ای را به شوق می آورد

هوا گیج و آفتاب مست و آب روشن و زمزمه عشق بود و فقط عشق

اما صدای خشن لولای خشکیده ی دریچه ، چون یکی ، پرده ی رویایم را پوشاند

قلبم لرزید ، قطره اشکی بر روی گونه ام غلطتید

آه می خواهم از پشت قطره ی سوزان اشکم ، نیم نگاهی به دنیای آبی رویا بکنم.

 

 

نظرات ()



فريبا
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/٦/۱

  تقدیم به : همبازی دوران کودکیم ؛ به همقدم کوچه های پر از اظطراب عمرم ؛  به  عزیزم  (فریبا)

از طرف دوست خوبم

 نیمه شب است و سکوت

 فضای سرد و سنگین تنهایی ام را دشوارتر میکند

چشم به سقف دوخته ام و به صدای باران گوش می دهم

با هر نفسم لحظات سرد انتظار را می شمارم

چشمانم را می بندم و می اندیشم

به او ؛ به سکوت ؛ به تنهایی و انتظار

باران تنهایی همچنان می بارد

در چهار دیواری یک خلوت بی انتها

دخترکی تنها در دریای چراهایش غوطه ور است

باد موهای سیاهش را در هم ریخته

سر بر روی زانوانش می گذارد

و با خود می اندیشد

توهم مرا به بازی گرفته ای

بار غمش را در میان بازوانش پنهان می سازد

به صدای باران گوش میدهد

ومروارید اشکهایش

 از چشمان درشت سیاه و براقش فرو می ریزد

آه ای کاش می توانستم در باران فراموشی گم شوم

خستگی اش با هر قطره باران تکرار می شود

می شنوم که زیر لب آرام ؛ آرام می گوید

شقایقهایم ؛ اقاقیهایم ؛ یاس های کوچکم

زیر باران ؛ در زیر پای انتظار پرپر شده اند

اشک امانم نمی دهد

آه که دلم برایش می گیرد

بوی اذان صبح می آید

از جا بر می خیزم

از عشق و امید وضو می سازم

سر به سجده و دست بر دعا بر می دارم

آه خدایا ترا شکر می گویم

 آه معبودم

گرمی نور را حس می کنم

نوری بر سجاده ام تابیده

 از پله های نور بالا می روم

آه که می شنوم از دور دستها

بوی شقایقهایش ؛   بوی اقاقیهایش   و    بوی یاسهای کوچکش

آه که می شنوم

                                      بوی دلپذیر

                                                                          اجابت دعا را

                                                                                              

نظرات ()



جملات زيبا
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/٥/۳٠

به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد  می شود و تلاش برای آزادی از زندانی مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده به وصال برسد .       

جبران خلیل جبران

                                           

زبان عضويست كه وزنش اندك و كم ولى عبادت و گناهش بسيار بزرگ است » .زبان با يك تهمت نابجا ، يا يك دروغ ، قدرت دارد آبروى پنجاه ساله انسان بى گناهى را بريزد ، يا مال و جان بى تقصيرى را بر باد دهد .و زبان مى تواند با گفتار الهى بين دو نفر را اصلاح نموده ، آبروى مسلمانى را حفظ كند ، و مال و عرض مؤمنى را از خطر برهاند آرى ! اين است طاعت بزرگ او . غزالی طوسی 

                                      

چنان نماى كه هستى يا چنان باش كه مى نمايى.

بايزيد بسطامى

نظرات ()



کاندیدای شعر برگزیده سال 2005
نویسنده: فلورا - ۱۳۸٦/٥/٢٧

  • وقتی به دنیا میام، سیاهم
  • وقتی بزرگ میشم، سیاهم
  • وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم
  • وقتی می ترسم، سیاهم
  • وقتی مریض میشم، سیاهم
  • وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
  • و تو، آدم سفید
  • وقتی به دنیا میای، صورتی ای
  • وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
    وقتی میری زیر آفتاب ؛ قرمزی
  • وقتی سردت میشه، آبی ای
  • وقتی می ترسی، زردی
  • وقتی مریض میشی، سبزی
    و وقتی می میری ؛ خاکستری ای.
    و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
     
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »